تبليغاتX
یادداشتای یه دیوونه

یادداشتای یه دیوونه

دیوونه که شاخ و دم نداره

برخورد سیارکی عظیم در سال دو هزار و سی و شش
دانشمندان سرگرم رهگیری و رصد سیارکی عظیم هستند که پیش بینی می شود در سال دوهزار و سی و شش به زمین برخورد کند.
به گزارش شبکه خبر به نقل از شبکه تلویزیونی راشاتودی روسیه ،
قطر این سیارک که "اپوفیس" نام دارد حدود 400 متر است و دانشمندان پیش بینی می کنند در سال 2036 این سیارک به طور خطرناکی به زمین نزدیک شود که احتمال برخورد آن را با زمین به شدت افزایش می دهد. 

برآورد می شود در صورت برخورد این سیارک عظیم به زمین انفجاری معادل یکصد هزار بمب اتم رخ بدهد که ممکن است حیات را روی زمین به خطر انداخته و حتی ان را نابود کند. 

هم اکنون محققان مرکز ستاره شناسی و رصدخانه زوینگورود در حومه مسکو سرگرم تحقیق درباره این سیارک هستند. 

به گفته یکی از دانشمندان این مرکز تعیین دقیق اندازه و دیگر ویژگی های این سیارک تنها در سال 2029 که بسیار به زمین نزدیک می شود امکان دارد به طوری که در این فاصله با چشم غیر مسلح نیز می توان آن را مشاهده کرد. 

در واقع اپوفیس نام یکی از ارواح خبیثه و شیطانی در مصر قدیم بوده است که قصد فرو بردن زمین در تاریکی ابدی داشته است.

دانشمندان می گویند تخریب و ویرانی حاصل از این برخورد بسیار بیشتر از نابودی و تخریب در جنگلهای سیبری است که احتمال داده می شود یکصد سال قبل بر اثر برخورد شهاب سنگی کوچک بوده است. 

حادثه سیبری بزرگترین حادثه حاصل از برخورد اجرام آسمانی در تاریخ معاصر شمرده می شود. 
بر اثر این حادثه هشتاد میلیون درخت نابود شد. 

دانشمندان هم اکنون سرگرم بررسی راههای مقابله با برخورد اپوفیس به زمین هستند که از جمله آنها منفجر کردن آن یا منحرف کردن آن با پرتاب موشک به سمت آن است. 

روسیه پیشنهاد کرده است موشکی به سمت این سیارک فرستاده و یک فرستنده روی آن نصب شود تا مسیر آن را بهتر بتوان رهگیری کرد.

+ نگاشته شده در دوشنبه 1387/05/14ساعت 0:16 به دست: دیوونه |


دیگه تمومه

فقط امیدم به خداست

دیگه نه اون شور قدیم رو دارم نه اینکه قصد و عزم قدیم رو

فقط تنها دلخوشی ای که واسم باقی مونده اینه که بتونم توی رشته خودم پیش برم و دیگر هیچ

اما انگار اطرافیان محترم نمیخوان اینو بفهمن و قبولش کنن به هر صورت تنها دلخوشی باقیمونده برای من همینه نه هیچ چیز دیگه ای

+ نگاشته شده در پنجشنبه 1387/05/10ساعت 12:22 به دست: دیوونه |


سلام

حرفی ندارم

فردا کنکوره

امیدم زیاده

خدایا متشکرم که این امید بی دریغ رو به من عطا کردید

 

+ نگاشته شده در پنجشنبه 1387/05/03ساعت 12:55 به دست: دیوونه |


سلام از همتون ممنونم که میاید و بهم سر میزنید

شاید از قالب جدید خوشتون نیاد اما من بخاطر اون دختره که خندیده و خوابیده و جلوی چشماشو با تور کلاهش گرفته خوشم اومده اما از رنگ اطرافش نه

امروز رفتم کارت ورود به جلسه امو گرفتم مال مو طلا رو هم گرفتم دخترک و نجیب هم اونجا بودن بعدش رفتم یونا خیلی معطل شدم اما آخرش یه چیزایی گیر آوردم که واقعا خوشحالم کرد

خوشحال و سر حالم هنوزم  

امیدوارم که شما هم باشید

+ نگاشته شده در سه شنبه 1387/05/01ساعت 17:21 به دست: دیوونه |


سلام

شاید مجبور بشم که بی معرفت بشم چون از خیلی چیزا بدم اومده. چراشو نمیدونم. دنبال یه آرامشم که نمیدونم چیه و کجا پیدا میشه اما هر چی که هست منو خیلی از تلاطم در میاره

نمیدونم شاید بعد از جواب کنکور پیداش کنم 

شاید بعد از کار پیدا کردن

شاید هم بعد از اینکه اونی که میخوامو بخرم

شاید هم بعد از حل شدن مسائل بین من و آقای دلبر

ولی موضوع بین من و آقای دلبر اونقدر اذیتم کرده که نمیذاره حتی یه شب بدون گریه سر به بالین بذارم

نمیدونم بعد از این موضوع چه حالتی دارم اما حدس میزنم که بشم دیوونه خندونی که بی وقفه داره دنبال هدفش میدوه

گفتم هدف یاد کوئستر افتادم. داداش خیلی باحالی ولی با این حال یا بی این حال مابیشتر

الان واسه یکی از دوستای مهربونم کامنت میذاشتم بهش گفتم اگه دوست داشتی بهم فکر کن اگه نداشتی هم نکن حالا شما بگید شبیه چه کاریه ؟

سیما جون خواهشا خودت نگو بذار ببینم بقیه چی چی ها ها میگن

امروز هم طبق معمول آب قطع شد و من نتونستم زیاد روی درسم وقت بذارم  فکرشو کنید برق که قطع میشه اوضاع آب خوب میشه چون همه پمپهاشون خاموش میشه باید سریع تمام کارایی که با آب انجام میشه رو انجام بدم وقتی هم که برق میاد آب قطع میشه و تمام کارایی رو که به برق نیاز داره انجام بدم خسته شدم اما یه کاری این وسط میمونه چون هم به برق احتیاج داره هم به آب اگه گفتی چیه؟

راستی شاید بتونید حدس بزنید که به این قیافه چه اسمی میاد ؟؟؟؟؟یعنی میتونید بگید که دیوونه اسمش چیه؟ فکر نمیکنم ههه چه چیز خنده  داری گفتم مگه دیوونه هم فکر میکنه؟

خیلی به سختی داره روزگار بر من میگذرد نمیدانم مرا چه میشود دلهره ای دارم که مرا ناچار به عمل به اعمالی ساخته که نمیدانم ترو است یا فالس ؟؟؟ پروردگار بزرگ ومنانمان بخیر و خوشی بگذراند ان شاء الله که امیدوارم آن شاء به یشاء تبدیل شود 

همانند بایستی شایستی مرا سفری حاصل گردد که به وسیله آن مرا مقداری سرحالی حاصل گردد ولیکن مرا دلخوشی ای بدین سفر حاصل نمیگردد هر آنچه ک سعی در وجود خود داشته روی هم گذارده و جمع کرده ام اما نمیگردد دیگر آقا جان نمیگردد اصلا میدانید چیست؟ میدانید مرا چه شده است؟ مرا که میازارد؟ چه میازارد؟ آیا شما را گمانی حاصل نگردید؟ نیازی به گمانی نمی باشد که بخواهد درون شمایان منفجر گردد یا همانند سر پری ذهنتان را دچار عارضه قلقلک کرده و مجاب به گذاردن کامنت کند  فقط کلامی است این میان وآن هم این می باشد که :

من دیوانه ام

که البت بر همگان مبرهن است.

 دیوانه میبایستی برود چرا که دیگر آن روی دیوانگی اش بالا آمده و اینگونه میگماند که دچار حالت ادیبیتش گردیده.  بنا بر اینها همگانتان را به خدا میسپارد.

+ نگاشته شده در دوشنبه 1387/04/31ساعت 18:36 به دست: دیوونه |


خود کرده را تدبیر نیست

همین الان به آقای دلبر ایمیل دادم و خودمو باختم

آینده ای که با هزار تا خیال و آرزو طراحی کردم ریختم دور

کامل از یک ساعت پیش که داشتم ایمیل رو مینوشتم چشمم خشک نشده

اینم عکس دیوونه هست ببینید و به زندگی خودتون ببالید  

+ نگاشته شده در یکشنبه 1387/04/30ساعت 2:19 به دست: دیوونه |


سلام

درس نخوندم  جمعه کنکوره امید دارم قبول بشم با اینکه نخوندم اما نمیدونم چرا دلم روشنه خدا بزرگه خیلی بد دارم پیش میرم خدا بخیر کنه

داداش جدید باید عرض کنم خدمتتون که من اینی که میبینید نیستم بعدا شاید عکسمو گذاشتم

با آقای دلبر با ایمیل ارتباط برقرار کردم کلی باهاش حرف زدم اما ....................

میدونم آخرش هم مثل همیشه من حرفم زمین میخوره و همه حقو میدن به اون همیشه همینطور بوده حتی اگه من حرف درستی رو ادا کرده باشم آخه شما بگید کدوم خلی وارد زندگی ای میشه که هیچ چیزش طبق خواسته هاش نیست خدا بخیر کنه 

من واقعا دیوونه ام

 

+ نگاشته شده در یکشنبه 1387/04/30ساعت 1:3 به دست: دیوونه |


سلام مجدد دلم نیومد چیزی نگم چیزی هم برای گفتن ندارم ولی یه کم میگم که نگید نگفتی

سیستمم خراب بود درستش کردم

۷ تا تجدید آوردم

مریض شدم ( تشخیص دکتر افسردگی بوده) دلم پره فقط موقعی که با کامی جونم کار میکنم آرومم

کنکور

شهریور

کار آموزی بهترین دوران عمرم بود تابحال با موفقیت وافر به پایان رسید

کسی ازم خبری نگرفت

خسته ام

از وقتی کارآموزی تموم شده همه کارای خونه افتاده گردن من هیچ کس کمکم نمیکنه بدتر از خانمای خونه ای شدم که انقدر توی کار خونه غرق شدن که وقت نگاه کردن به آیینه رو ندارند. شلخته در ظاهر

بی آبی در طول روز کلافه ام میکنه با این همه ظرف نشسته حمام و رخت چرکا بماند

سبزی غوره لیمو

درس نخوندم هفته دیگه هم کنکور دارم

فردا روز پدره باید برم خرید

بهم پیشنهاد کار شد ولی مامان نمیذاره

میگن به بعد از کنکور ( در صورتی که قبول نمیشی ) فکر نکن چون اون دنیاست و در فکرت نمیگنجه

با آقای دلبر درگیرم

نا امید شدم حسابی

شبا همش بی هیچ دلیلی گریه میکنم

تلفن همراهم توقیف شده کلافه ام

با  آقای دلبر مشکل پیدا کردم اذیت میکنه حاضر نیست به هیچ وجه واقعیتو بپذیره مثل بچه ها شده

فقط میخوام بگریم به چی نمیدونم

دلخسته ام

پاک     باخته ام

سر خورده ام

ساده دلم

.

.

.

.

.

 

+ نگاشته شده در چهارشنبه 1387/04/26ساعت 3:54 به دست: دیوونه |


سلام

 

 

نبودم

 

 

اومدم

 

+ نگاشته شده در چهارشنبه 1387/04/26ساعت 3:35 به دست: دیوونه |


سلام خوبید؟ اهل طفره رفتن هستم اما اصلا از این کار خوشم نمیاد اینجا میخوام تمرین کنم که نرم امروز چیزی که خیلی خوشحالم کرد این بود که بعد از اینکه آقای دلبر رو ترسوندم فهمیدم که سالمه و چیزیش نشده خب چیکار کنم اذیتم کرد منم ترسوندمش بعدش مثل یکی از حیوانات مهربان و با وفا پشیمون شدم که چرا این کار رو کردم اگه سکته کنه چی؟ اگه یه موقع حالش بد بشه و دیگرون اس ام اس ترسناک منو بخونن چی ؟ واااااای چه افتضاحی به بار می اومد اخه گوشیش هم بعد این اس ام اس خاموش کرد منم از نگرانی داشتم به دیوونه بودن خودم پی میبردم که البته سالهاست پی بردم و امروز داشتم برای چند هزارمین بار تثبیتش میکردم بعد از اون چیزی که خوشحالم کرد این بود که وبلاگ خودمو توی گوگل دیدم اونم به عنوان اولین وبلاگ در اولین صفحه اینجا دیگه دیوونه وار خندیدم و ذوق کردم خب هر کی بره کلمه آقای دلبر رو بزنه میتونه به وبلاگ من بیاد دیروز از یه نظر روز خوبی بود از یه نظر روز بدی اها راستی اولین امتحانی که باید توی حوضه میدادیم برگزار شد و من امتحانم رو خوب دادم یه چیز خنده دار دیروز صبح موقعی که داشتم میرفتم حوزه امتحانی رو پیدا کنم سر خیابون وایستادم تا وااحد بیاد و سوار شم و منو ببره نزدیک همون حوزه هه پیاده کنه اول یه دونه سبزشو نگه داشتم یارو فکر میکرد که من یکی از اعضای شرکتم و برام نگه داشت اما وقتی دید نمیشناسه و سرو وضع مدرسه ای منو دید گفت خانم سرویسه سوار نشو برای اولین بار در روز ضایع شدم و دوباره این اتفاق برای یه سبز دیگه افتاد البته برای من و سبز ( منظورم اتوبوس سبزه) بعدش هم ده پونزده تا مینی بوس رو نگه داشتم و ازشون ادرس پرسیدم اما هیچ کدوم نمیدونستند تا اینکه یه مینی بوس رو نگه داشتم و ازش پرسیدم اقا فلان مدرسه کجاست؟ گفت من نمیدونم خانم ( توی این اوضاع یه پسر از همونایی که وررراج خوشش میاد مو مش کرده و .... وایستاده بود پشت سرم و هر دفعه به ضایع شدن من میخندید دوست داشتم بزنم لهش کنما خب ادم ناحسابی تو که بلدی چرا راهنماییم نمیکنی و عوض راهنمایی بهم میخندی ؟ ) شاید مثل من دنبال یه سوژه میگشت که اول صبحشو با خنده شروع کنه واقعا هم خنده داشت دیگه کتاب رو گرفته بودم جلوی صورتم تا بخونم از اون طرف هم دیرم شده بود مجبور بودم مراقب باشم که اتوبوسا نرن و به قول مامانبزرگ خدا بیامرزم ( به زبان رشتی میگفت ) هه پیچ سر واسی اونه بیگیفتی بیم یعنی سر همین پیچ باید میگرفتمش خلاصه کتاب رو گرفتم جلوی صورتم و صورتم به سمت بالای پل گرفتم تا از بالای کتاب بتونم پل و ماشینا رو ببینم یعنی به حالتی که بعد از نماز میخوایم دست به صورت بکشیم فکر کن من روی دستام کتاب نگه داشته بودم یعنی اخراش خودمم داشت خندم میگرفت تا اینکه یه مینی بوس اومد و من دوباره نگهش داشتم و تازش ادرس پرسیدم ولی اون هم نمیدونست داشتم در رو میبستم که یه خانم نسبتا با شخصیت از لای پنجره مینی بوس گفت سوار شو من بلدم ای خدا شکرت من از این خیابون و پسر مومشی نجات پیدا کردم ای کاش میموندم و با نجیب و دخترک و ننه س می اومدم ولی حالا اشکالی نداره خلاصه سوار شدم تا در رو بستم و نگاه کردم که دنبال یه جای خالی بگردم سرم چنان خورد به سقف مینی بوس که همه برگشتند نگاهم کردن خب به من چه سقفش کوتاه بود نشستم پهلوی یه دختر خانم اونم داشت دین و زندگی میخوند نگاهی بهم کرد و یه نگاه هم به کتابی که حسابی از خجالت کله ام رو کرده بودم توش خلاصه یه برگه بهم داد و گفت اونا رو نخون اینا سوالای مهمیه که مطمئنم توی امتحان میاد به نظر بچه مثبت و درس خون می اومد خلاصه که برگه ها رو گرفتم و خوندم تا اینکه رانندهه گفت کی صد تومنی داره گفتم من پاشدم که صد تومنی رو بدم به اقای راننده دوباره چنان سرم به سقف خورد که خودم داشت اشکم در میومد وقتی هم که به اخر خط رسیدم پیاده شدنی سرم به سقف خورد اما به روی خودم نیاوردم و چون شلوغ شده بود و همه میخواستند پیاده شن صداش زیاد تو گوش نبود خلاصه پیاده شده اما من هیچ جا رو نمیشناختم چون فقط موقعی که مامانم میخواست منو بدنیا بیاره ( اخی دیوونه کوچولو) منو برده اونطرفا اخه اونجا یه بیمارستانه اما بعد از امتحان که سرمو یکم اوردم بالا دیدم اشنا میزنه مکان نگو دو سال پیش وقتی با آقای دلبر رفته بودیم اونجا زیارت من بهش گفته بودم که فکر کنم من اینجا بدنیا اومدم اخه اسم بیمارستان رو گذاشتند روی اسم کوچه ای که توش زیارتگاهه برعکسه همه جا اسم زیارتگاه رو میذارند روی کوچه های اطراف خلاصه این بود جریان پیدا کردن حوزه امتحانیم بعد که اومدم خونه حسابی با خوش مرام دعوامون شد سر اینکه مامان من اجازه نمیده برم خونه دوستام حتی برای سر هم کردن پروژه و من از درس این پروژه می افتم لیلیلیلیلی البته یه فکرایی برای اینکه مامانم نفهمه تجدید اوردم کردم اگه عملی بشه خوبه پریشب که دلم حسابی گرفته بود و آپ غم انگیز داشتم اقای دلبر حسابی کمک کرد و منو دلداری داد ازش ممنونم البته هنوز بهش نگفتم که من وبلاگ دارم میترسم بهش بگم با هم دعوامون شه ( به خاطر اسمش ) اها راستی یاد سوال قدسی و اختر افتادم عزیزانم اقای دلبر اقای دلبره نه استادمون نیست اقای دلبره ( اسم مستعاره ) ورررراج جان محض اطلاعتون بگم که منو پنج شش تا روانشناس و مشاور تایید کردند و قابلیت شروع زندگی مشترک رو در من دیدند و به من انذار دادند که اگه به همین زودیا این اتفاق رو پیش نیارم دیر میشه البته من خودمم هم همین نظر رو داشتم اما از طرف یه مشاور بعد از تاییدیه اش توجیه شدم که میتونم البته بگم ها کسی که منو نشناسه و مشکلاتی که تجربه کردم رو ندونه حق داره مثل وررراج نظر بده وررراج جان حق داری من تازه میخوام کنکور کاردانی بدم کوچیکتر از این حرفام که تو فکر میکنی اما ریا نباشه من اونقدر از زندگی مشترک میدونم که دوستامو که نامزد دارند و حتی دخترای بزرگ فامیل که تازه عروس میشند رو نصیحت میکنم و در عالم دوستی قبل از عقدشون امادشون میکنم یعنی تقریبا از فراز و نشیبهای زندگی با خبرم و میدونم که توی زندگی مشترک چه خبره پس نگران نباش بعد هم این نکته لازم به ذکر میباشد که اقای دلبر هنوز به دلیل تحصیلش خدمت نرفته و مامانش نمیخواد که قبل از خدمت براش استین بالا بزنه و این بهونه خوبی هست که این موضوع رو بدون اینکه اقای دلبر بدونه عقب بندازیم بعدا خودش متوجه میشه اخه انقدر که از خودش شور و هیجان ول میکنه من واقعا دلم نیاد بهش رو در رو بگم لیلی جون برات ارزوی سلامتی میکنم ان شاء الله که هر چه زودتر خوب بشی و منو از این بی تابی در بیاری ترمه جون من فدات شم ممنونم که اومدی به این دیوونه سر زدی ولی باور کن من شرایطت رو درک میکنم و هیچ انتظاری ازت ندارم ولی میخوام ازت که جریان رو از اول بگی یه وقتایی توی زندگی اتفاق می افته که ما وقتی که میخوایم مشکلمون رو واسه کسی دیگه بگیم وسط تعریف کردن یه راههایی به ذهنمون میرسه که توی چندین سال فکر کردن به این موضوع در حال گریه و ناراحتی به ذهنمون نرسیده حتما منتظرم که پستای بعدیتو در باره اصل مطلب بدونم و بدونم که ناراحتی تو از چیه؟ و اقای موسوی که هنوز نیومدی شاید هم هرگز نیای از اینکه با وبلاگتون اشنا شدم خیلی ناراحت شدم چون یاد قدیما افتادم حج ریحون بفّرما خیلی باحالی اند مرامی بابا مرامتو بابا جمالتو بابا کمالتو بابا صفای تو بابا وفای تو منو کشته منو کشته منو کشته وااااای راستی وررراج جان من چشمام سبزه موطلا موهاش طلاییه جوگیر پوستش سفیده و مذهب خوش تیپه میگم اگه ما چهارتا خواهرو یکی کنن یه دختر موطلایی چشم زاغ سفید روی خوش تیپ از اب در میایم و البته مودب. به استثنای من همه خواهرام مودبند خلاصش این که شنبه هم امتحان داریم باید برم زبان بخونم بلای همتون بخوره توی سر شیطون مراقب خودتون باشید خدا نگهدار

+ نگاشته شده در پنجشنبه 1387/03/02ساعت 18:59 به دست: دیوونه |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

همه شهر بشورید چو آوازه درافتاد
که دیوانه دگر بار ز زنجیر رهیدسـت


روی اول
پیغوم الکترونیکی



قبلا نگاشته شده ها

هفته دوم مرداد 1387

هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387



درایچ: جمع دریچه

:.:.:.:پسر تنهاي عاشق :.:.:.
مال خودمی
آقای موسوی
مجله موفقیت
ورررراجستان
ماجراهای من و اختر


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin